منتظرم تا بياي

الهي .....

 

با خاطري خسته, دلي به تو بسته, دست از غير تو شسته, در انتظار رحمتت نشسته ام,

 

ميدهي كريمي, نميدهي حكيمي,

 

ميخواني شاكرم, ميراني صابرم,

 

الهي احوالم چنان است كه ميداني, اعمالم چنين است كه ميبيني,

 

نه پاي گريز دارم و نه زبان ستيز,

 

الهي مشتي خاك را چه شايد, از او چه برآيد, و با او چه بايد؟!

 

مبادا رهايم كني يا الرحم الراحمين

 

 



تاريخ : سه شنبه 22 مهر 1393 | 9:32 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

سلام دختر نازم.

ديگه بعد اون كابوس دلو دماغ نوشتن نداشتم. هر چند تو دفترت يه چيزايي برات مينويسم اما در كل ديگه حالو حوصله قبلو ندارم، درسته خيلي آرومتر شدم اما هنوز وقتي يادت ميوفتم يا ازت حرف ميزنم گونه هام داغ ميشن و راه گلوم تنگ ميشه! اما هميشه تسليم خواست اون ارحم الراحمينم، ميدونم انقد مهربونه كه هميشه بهترينو نصيبمون ميكنه ميدونم اون فرشته كوچولو تو نبودي گلم و خدا اينبار تو رو بهم هديه ميده.

و اما بگم از اين روزاي آخر سال كه بر خلاف اينكه آدم فكر ميكنه سال تموم شده و كارا تموم شده بر عكس انقد كار ريخته رو سرمون كه خدا ميدونه، تو اداره كه بايد برنامه عملياتي كه تعهد داريم در طول سال انجامش بديم رو به پايان برسونيم، خونه م كه باز بايد گردگيري شه!!! ماماني ميدوني كه چقد از خونه تكوني خوشم مياد!!!!!! اما چاره اي نيس برا همينم دو سه روزه شروع كردم كم كم خونه رو تميز ميكنم، آخه ماماني قبلا هم سابقه كمر درد داشته بعد عملم بدتر شدم، متاسفانه با كوچكترين فعاليت كمرم ميگيره، اما خوب هر روز در حد يكي دوتا كشو يا كابينت راحت تميز ميشه فرصتم كه زياد دارم. عزيزم وقتي ايشالا اومدي يادت باشه تا ميتوني از عيد و تعطيلي هات لذت ببر آخه هر چي هس تو همون سنه وقتي بزرگ شدي ديگه عيد بي معني ميشه! ميشه فقط كارو كارو كار، چه جسمي چه پولي!!! الان چند وقته ديگه بزرگترا يادشون رفته بابا ماهم يه زماني بچه بوديم، ما هم دل داريم آخه!!! ديگه هيشكي بهمون عيدي هم نميده! تازه انتظارم دارن هي عيدي بدي! خلاصه اينكه ديگه عيد مزه قديمو نداره فقط خونه تكونيش برام مونده با عيدي دادن ك البته بخاطر اتفاقاي اخير كه تو دفترت برات نوشتم امسال از عيدي دادنم خبري نيس شكر خدا!!!!! نميدوني چه نقشه هايي برا اومدنت دارم عزيزم. اميدوارم لطف خدا شامل حالمون بشه و خيلي زود تو رو بهمون هديه بده اينبار صحيحو سالم. اين اتفاق فقط يه جنبه خوب داشت اونم پيدا كردن يه دوست خوب بود. خاله عاطفه جون از خيلي لحاظ شبيه مامانيه، متولد يه ماه هستيم، تاريخ ازدواجون تو يه ماهه، با هم باردار شده بوديم و با هم اون كابوسو پشت سر گذاشتيم، طوري باهم صميمي شديم كه فكر ميكنم سالهاس ميشناسمش، به قول خودش ما همزاديم. اميدوارم خدا به زودي بهشون يه دوقلوي سالمو ناز هديه بده آخه دوقلو دوسداره. عزيزم برا جفتمون دعا كن.

خيالتو ميبوسم ياسمينم.

روزهایی که هنوز نیستی

تاريخ : پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 10:11 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

سلام به همه اونايي كه انقد خوبن كه حتي قادر نبودم در مقابل محبتاشون چيزي بنويسم. ميدونم همه نگرانم بودين چون اين ذات ما آدمهاس كه مهربون باشيم و خوب و اگر بعضي ها غير از اين رفتار ميكنن خلقتشون مشكل نداشته بخاطر تربيت و اجتماعه كه تغيير كردن. خلاصه اينكه تا حدودي بهترم. اما الان نيومدم گلايه كنم يا از غم دلم بگم اومدم بگم شايد تو همين روزا يه فرشته ناز زميني شده شايد قراره بشه چون از مامانش هنوز خبري نيس و اين يعني خبراي خوبي در پيشه، اون فرشته ناز پري ناز كوچولو دخمل گل دوست عزيزم نادياس. از روي روز شمار وبلاگش احتمال ميدم الان ايشالا به سلامتي تو بغل ناديا جونه. دلم برا ديدنش لك زده اميدوارم زود بياد عكساشو نشونمون بده تا خيال همه راحت شه. ناديا جون تبريك ميگم و بهترين ها رو برات آرزو ميكنم



تاريخ : شنبه 20 دی 1393 | 6:46 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا |

عزيز دلم اومدم به همه اوناييكه نه از بودن تو بلكه از رفتن تو خوشحال شدن و جشن گرفتن و يواشكي تو گوش بقيه پچ پچ ميكنن و از داغي كه به دلم نشست به عنوان هديه الهي برا خودشون و تنبيه برا من حرف ميزنن تبريك بگم! اومدم بگم خوشحالم لااقل داغ دلم تونست خوشحالشون كنه! اومدم بگم خداي منم بزرگه! اومدم بگم اين خواست خدا بوده و منم از خواست خدا خوشحالم حتي اگر لحظه اي فكر كرده باشم كه حقم نبوده! اومدم بگم سكوت من به اين معني نيس كه از اطرافيانم و كاراشون راضي هستم! اومدم بگم خدا زبون كسي ميشه كه سكوت ميكنه و دير يا زود جوابشونو ميده! اومدم بگم خدايا؛ خودت دادي خودتم گرفتي، خودت بهتر از هر كسي ميدوني صلاح ما تو چيه. جز مصلحتت هيچي نميخوام اما به هر كس اندازه نيت قلبيش بده، خدايا ميبيني سكوت كردم؟؟؟ الوعده وفا.... بده جواب هر كسي رو كه از سوختن ديگران شاده!! تو زندگيم خيلي ها بودن بخاطر رفتار بدشون و زخم هايي كه به دل خودمو خانواده م زدن ازشون دلگير بودم اما هيچوقت از سوختن دلشون خوشحال نشدم چون معتقدم عين همون برام پيش مياد. چقدر بعضي بنده هات بي رحمن؟؟!!!! مگه از روح پاك خودت تو وجود همه ندميدي؟؟ چرا وجودشون انقد شيطانيه!!!؟؟؟ خدايا من يه مادرم، هر چند حتي نتونستم صداي قلب بچه مو بشنوم، هر چند حتي يه تصوير سياه و سفيد كه با فلش علامت گذاري شده ازش ندارم، هر چند نتونستم بغلش كنم، هر چند نتونستم دستاشو بگيرم تا قدم برداره، اما براي شش هفته من مادر بودم و الان داغ همه لحظه هايي كه گذشت و قرار بود بگذره به دلم مونده، راضيم به رضاي خودت، ميدونم تو ما رو با عشق آفريدي و عاشقانه دوسمون داري، ميدونم هيچ وقت قصد اذيت كردن ما رو نداري، ميدونم خيري تو اين كار بوده، فقط آه دلم رو ناديده نگير، با دل سوخته ازت ميخوام نذاري چيزايي رو بگن كه حقم نبوده! خدايا خودت گفتي وقتي كسي دلش ميشكنه آهش به عرش ميرسه، آه دله سوخته منم رسيد به عرشت خدا؟؟؟!!!! اون بچه يه تيكه از وجودم بود! خدايا چطوري بعضي آدم ها اصلا ازت نميترسن؟؟؟!!! چطور هر كاري كه دوسدارن، هر حرفي كه دلشون ميخواد ميزنن بدون اينكه بدونن به هر كاري ناظري و از هر نيتي خبر داري؟!! خدايا اين پيغام فقط براي خودته لطفا جواب آه دله سوخته م رو بده منتظر جوابت هستم.



تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 11:02 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

عزيز دلم يه دنيا دلم برا بودنت تنگ شده، يه دنيا دلم برا لمس كردنت تنگ شده، دلم برا صبح هايي كه با تو بيدار ميشدم و شبايي كه با تو ميخوابيم تنگ شده، دلم برا حس قشنگي كه بخاطر بودنت بهم هديه شده بود تنگ شده! كي ميدونه اون روزا بازم تكرار ميشن يا نه؟! كي ميدونه اون حس بازم بر ميگرده يا نه؟! دلم خيلي برات تنگ شده، انقد كه هنوز داغ رفتنت رو دلم تازه س، هنوز وقتي يادت ميوفتم بي اختيار اشكام كاغذاي روي ميزو خيس ميكنن، هنوز دلم ميسوزه، خيلي خودمو كنترل ميكنم كه روزارو نشمارم كه الان چند وقتت شده بود. خيلي دلم برات تنگ شده، خيلي زياد......!!!!!!



تاريخ : شنبه 13 دی 1393 | 11:50 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

ماماناي عزيز لطفا براي راي دادن پيغام نذارين حالم اصلا خوب نيس نميتونم به كسي راي بدم شرمنده تون ميشم. ممنونم



تاريخ : پنجشنبه 4 دی 1393 | 12:46 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

سلام فندق ماماني، سلام عشق كوچولوي ماماني، سلام گل قشنگم، سلام كوچولوي بهشتي ماماني

بهشت خوش ميگذره ماماني؟ چطوري دلت اومد ماماني رو تنها بذاري؟ از روزي كه نشستي تو دلم تمام خوابام روياي صادقه شده بودن. تو تو هفته ششم رفتي پيش خدا و من تا هفته دهم باهات حرف زدم و زندگي كردم، دلت برا ماماني نسوخت اينهمه وقت باهات حرف ميزدم و پيشم نبودي؟! دقيقا همون هفته بوده خواب ديدم اما حس قشنگ داشتنت اجازه نداد باورش كنم. خواب ديدم با كلي خون سقط شدي با خودم گفتم خون خوابو باطل ميكنه اما نكرد، همون موقع قلب كوچولوت از كار افتاده بوده. گذشت تا جمعه كه باز خونريزي كردم دكترم گفت بايد ببينمت، دوشنبه قرار بود بريم با بابايي صداي قلبتو بشنويم و چون دستگاه خانم دكتر پرينتر نداشت قرار بود بابايي با گوشي از صفحه مانيتور عكس بندازه و صداي قلبتو ضبط كنه. جمعه يه خواب بد ديگه ديدم، ديدم رفتم چكاب دكتر بعد كلي گشتن يخ زد وقتي پرسيدم چي شه گفت متاسفم نميتوني ادامه بدي چون بچه مرده، تو خواب كلي گريه كردم وقتي بيدار شدم صدقه گذاشتم كنار اما بازم اثر نكرد. دوشنبه رفتم نوبتم كه شد بابايي رو صدا زديم اومد داخل گوشي شو آماده كرد، خوابيدم رو تخت دكتر گفت ميدونستي كيست داري؟ گفتم نه خونريزي برا همين بوده؟ گفت بذار ببينم، وقتي قيافه ش يخ زد دنيا رو سرم خراب شد، صداي قلبم ميزد بيرون، شروع كرد به مقدمه چيني كه به قسمت و مصلحت الهي اعتقاد داري؟ چشمام پر شد گفت چرا گريه ميكني گفتم آخه همه رو تو خواب ديده بودم. و در نهايت گفت كه بايد ساكشن كنيم. فقط خدا ميدونه اون لحظه چه حالي داشتم. خدا نصيب هيشكي نكنه. سوختم. بلافاصله منو فرستاد تا يه سونوي ديگه هم نظرشو تاييد كنه تا فرداش يعني دوم دي ماه روز شهادت آقاي مهربوني ها تو رو از وجودم جدا كنن. تمام طول اون مدت فقط گريه كردم. سه شنبه صبح رفتم بستري شدم نميدوني چه حس بدي بود به جاي اينكه يه روز كيف وسايلمونو ببنديم بريم تا بغلت كنم بايد وسايلي رو برميداشتم كه بعد از كورتاژ لازم ميشدن و ساعت 10:30 صبح رفتم برا عمل. وقتي دكتر و گروه همراهش ديدن دارم گريه ميكنم فكر كردن از ترس عمله هي برام توضيح دادن كه چيزي نيس و هيچي نميفهمي اما بعد كه فهميدن برا چي ناراحتم دكتر اومد كنارم بهم دلداري داد و شروع كردن به تزريق داروهاي بي هوشي. با گريه بي هوش شدم و با گريه به هوش اومدم. يادمه كه خدا رو صدا ميزدم ميگفتم گريه م از سر ناشكري نيس راضيم به رضاي خودت فقط دلم براش تنگ ميشه، ميگفتم خدايا چه گناهي كرده بودم كه اون طفل معصوم بايد تقاص پس ميداد؟! يادمه كه بابايي تازه كه به هوش اومده بودم زنگ زد فقط ازش خواستم كه بياد هي ميرفتم و ميومدم يادمه كه با صداي بلند گريه ميكردم و حرف ميزدم و بابايي رو يادمه كه سرشو گذاشته بود رو تخت و گريه ميكرد. اول ميخواستم تمام نوشته هامو پاك كنم حتي دفتري رو كه برات نوشته بودمو پاره كنم بعد دلم نيومد. با خودم فكر كردم بعد تو هم هر بچه اي بياد تو دلم بازم تويي من با اولين بچه م صحبت كردم و نوشتم و روزي هم كه اولين بچه م به دنيا بياد حقشه تمام لحظه هايي رو كه تجربه كردمو حس كنه.

تا اين لحظه هنوز دلم خنك نشده، هر روز بهت صبح بخير ميگفتم و تا بخوابم مثل يه همدم كنارم بودي و فراموش كردن حس مادريم غير ممكنه. تو الان فرشته محافظ مني. مامان جون ميگه روز قيامت وايميستي جلو در بهشت و سراغ منو ميگيري و بدون من وارد بهشت نميشي. قربونت برم كه حق همون شش هفته رو مثل يه فرزند خلف ادا ميكني. ازت ممنونم هرچند كوتاه همراهم بودي تا حس مادري رو تجربه كنم. برام دعا كن عزيزم. خيلي دوستت دارم. بازم خيالتو ميبوسم عزيزم. خدايا شكرت, براي همه چي شكر، همون مدت كوتاه برام لذت بخش بود. راضيم به رضاي خودت

خودش داد خودشم گرفت. بعد اين من يه فرشته محافظ پاك دارم فقط همين.

پ.ن: كوچولوي پاك ماماني، از زمينو آسمون داره برام ميباره! اگه شاهد حالو روزه ماماني هستي، اگه واقعا راسته كه ميگن هميشه دست به دعايي برا ماماني، اگه ميخواي حق مادري همون شش هفته رو بجا بياري الان وقتشه برام دعا كني، داغونم فرشته ماماني داغونم. برام دعا كن       6/10/93 ساعت 13:45 بعد از ظهر روز شنبه

عزيزم خداحافظت

دوستاي عزيز تا مدتي نميتونم به هيچكدوم از نظرا جواب بدم و ديگه وبم رو به روز نميكنم. حلالم كنيد و التماس دعا دارم.

روزهایی که هنوز نیستی

تاريخ : پنجشنبه 4 دی 1393 | 7:36 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

قسمت سوم سريال 9 قسمتيه ما، رمز همونه دوستاي عزيزم....




تاريخ : يکشنبه 23 آذر 1393 | 8:21 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

به دليل راحتي حال دوستان پست ها تفكيك ميشه.... رمز همونه




تاريخ : يکشنبه 25 آبان 1393 | 11:0 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

تا مدتي مطالب بصورت جداگانه تو همين پست گذاشته ميشه و به عبارتي تا مدتها اين آخرين پسته تا علني بشه....




تاريخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | 10:49 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

سلام دوستاي عزيزم. تا يه مدت آخرين پست كه رمز دارم هس آخرين پسته و تمام مطالب به صورت سريال تو همين پست نوشته ميشه, وقتي رمز رو برداشتم پست جديد ميذارم. به دوستايي كه قبلا رمز داشتن بازم رمز ميدم.

با آرزوي بهترين ها براي تك تكتون.



تاريخ : يکشنبه 27 مهر 1393 | 10:21 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |
تاريخ : يکشنبه 27 مهر 1393 | 9:44 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

سلام به همه دوستاي عزيزم. متاسفانه براي  يه ني نيه كوچولو كه هنوز تو دل مامانشه و سه ماه بيشتر نداره يه مشكلي پيش اومده, انگار مشكل ژنتيكيه و خيلي به دعا نياز داره, بازم بياين دعا كنيم خطر از سرش رفع شه و نيازي به سقطش نباشه. از خداي مهربون ميخوام به حق اون طفل 6 ماهه دل اين پدر مادرو غمگين نكنه و اميد رو ازشون نگيره. از خدا ميخوام بحق خانم رباب دل اون مادرو شاد كنه و مشكلشون رفع شه.

الهي آمين

روزهایی که هنوز نیستی

تاريخ : 27 مهر 1393 | 8:13 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

دوشنبه 5 مهر 93 حدود ساعت 15:30 ظهر بود, تازه از اداره رسيده بوديم, غذامونو گرم كرده بودم داشيم ميخورديم, بابايي داشت شبكه هارو دور ميزد كه آخر سر رو شبكه 3 بي خيال شد, يه اطلاعيه پخش شد درباره مراسم شيرخوارگان حسيني كه امسال قراره تو كل دنيا اجرا بشه اين برا هر دومون جالب بود چقد زيباس كه تونستيم همچين كاري رو فرهنگ سازي كنيم اونم در حد دنيا!!!! يه لحظه با ديدن بچه هاي معصومي كه مادرا روي دستاشون گرفته بودن و گريه ميكردن و با تصور لحظه هاي سختي كه خانم رباب تجربه كرده بغضم گرفت, از ته دل دعا كردم و از خدا تو رو خواستم ياسمينم, نذر كردم اگر ايشالا خدا بخواد و لطف كنه سال ديگه اينموقع ياسمين زهرام صحيحو سالم بغلم باشه منم با جيگر گوشه م تو اين مراسم شركت كنم. (خدايا نذرمو قبول كن)

خدا رو قسم ميدم به دل سوخته خانم رباب, به گهواره خالي علي اصغر كه اونشب تا صبح خالي تكون خورد و لالايي شنيد, به لباي تشنه كوچكترينو مظلوم ترين شهيد كربلا, دل همه منتظرارو شاد و دامنشونو سبز كنه. خيلي قصه ها شنيدم از كساييكه سالهاس دارن سختي ميكش, درد ميكشن,‌ تا بچه دار شن اما نشده, مخصوصا اين اواخر تو همين وبلاگ هر جا سر زدم يا خودش حسرت بچه داشته يا چند تا از دوستاش كه براشون التماس دعا كرده.

خدايا قسمت ميدم به بزرگيت, به مهربونيت كه اگه درياها جوهر بشن و جنگل ها قلم باز نميتونن لطفو مهربوني و بزرگيت رو بنويسن, قسمت ميدم به تمام بنده هاي پاكت كه خيلي برات عزيزن, قسمت ميدم به صاحب اسمم, خدايا بحق شهيداي عزيز همين ماه حاجت همه رو برآورده كن, بعضيا مشكل خانوادگي دارن, بعضيا مشكل كار دارن, بعضيا مشكل بچه دار شدن دارن به دلايل مختلف (يكي همسرش نميخواد, يكي شرايط مالي خوب نداره, يكي بدنش مشكل داره), بعضيا خونه ندارن, هر كس به نحوي دلش گرفته و بهت نياز داره, خودت گره از مشكل همه باز كن يا الرحم الراحمين. خدايا ميدوني اگر همه دنيا رو داشته باشيم بازم جز تو هيشكي رو نداريم, تنهامون نذار خداي مهربون, اي مهربونتر از مادر.

هر كس اين متن رو خوند لطفا از صميم قلب به دعاهام آمين بگه

"التماس دعا"



تاريخ : شنبه 26 مهر 1393 | 12:34 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

سلام به همه, هم اوناييكه منو ميشناسن هم اوناييكه منو نميشناسن.

تو اين شباي خاص هر كس كمو بيش غصه امام حسين (ع),‌ اهل بيت و ياراشو ميدونه, لطفا بياين با خلوص نيت براي همديگه دعا كنيم. من تا چهل روز براي همه (حتي اوناييكه دوستام براشون التماس دعا كردن و نه من اونا رو ميشناسم نه اونا منو) و خودم دعا ميكنم تا همه حاجت ها مونو بگيريم. لطفا منو فراموش نكنيد, التماس دعا دارم از همه كساييكه حتي گذرا به وبم سر ميزنن.

روزهایی که هنوز نیستی

تاريخ : جمعه 25 مهر 1393 | 7:50 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |

زندگي كردن خيلي سخته, بعضي وقتا نميشه با مشكلات جنگيد و مجبوريم تسليم چيزي بشيم كه تقدير رقم ميزنه حتي اگه باب ميلمون نباشه!!! مجبوريم زانو بزنيم و گردنمونو بذاريم زير تيغ سرنوشت كه بزنه خلاصمون كنه, فكر ميكنم انتظار اعدام شدن از خود اعدام سخت تره, هميشه انتظار مخرب تر از اتفاقيه كه منتظرشيم بنابراين زندگي كردن خيلي سخته!!!!!!!!!!!!!

وقتي كه هيچكس نيست !!!

تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 | 11:38 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.

0.56243705749512